شناسهٔ خبر: 32777 - سرویس باشگاه ترجمه
نسخه قابل چاپ

مصاحبه‌ نشريه‌ «فرانکفورتر روندشاو» با یورگن هابرماس؛

اینترنت و حوزه‎ی عمومی؛ آنچه شبکه نمی‎تواند انجام دهد

هابرماس هدف من هرگز این نبوده که مخاطب زیادی داشته باشم. من حتی به تلویزیون هم نمی‌روم. جهان من، دانشگاه است. درست است که زیاد مصاحبه می‌کنم و برای روزنامه‌ها مقاله می‌نویسم، اما ادیتورها عمدتاً باید به خاطر این ضعف‎های من سرزنش شوند. هدف من داشتن مخاطبان گسترده نیست، بلکه پرداختن به ایده‌های خاص است.

 

 

فرهنگ امرو / مارکوس شورینگ، ترجمه‌ي مینا قاجارگر: نشریه‎ی «فرانکفورتر روندشاو»، در ۲۴ جولای ۲۰۱۴، به مناسبت هشتادوپنجمین زادروز یورگن هابرماس، فیلسوف شهیر آلمانی، مصاحبه‎ای با وی صورت داده است. هابرماس در این مصاحبه، به تکامل و تکوین مشارکت دموکراتیک در عصر اینترنت اشاره می‎کند و از جوانب مختلفی به پدیده‎ی اینترنت و وضعیت فلسفه‌ در روزگار ما می‎نگرد. مطلب زیر خلاصه‎ای از این مصاحبه‎ی طولانی است.

***

مارکوس شوِرینگ: آقای هابرماس هشتادوپنجمین سالروز تولد خود را جشن گرفته است. در سن شما، «زیستن در زمان حال» به چه معناست؟ چه رشته‌ای شما را با جهان فرزندان و نوه‌هایتان پیوند می‌زند؟

یورگن هابرماس: منظور شما «شور زندگی در زمان حال» است؟ بله، من همواره پیشرفت‌های سیاسی را با شور و شوق دنبال می‌کنم. از طرف دیگر، وقتی می‌بینی هم‌نسلانت در گذشته خُرد و نابود شده‌اند، اثری شبیه سلاخی دارد. دیروز اولین نسخه‌ی بیوگرافی‌ام را که اشتفان مولر-دوهم نوشته است دریافت کردم. هرچند نویسنده، که من نهایت احترام را برایش قائلم، هیچ بهانه‎ای برای ترس و نگرانی به دست من نداده است، اما من کاملاً از مواجهه با کتاب می‌ترسم. درباره‌ی پسرانم که دیگر بزرگ شده‎اند، این حس را دارم که در کل آن‌ها همان ایده‌های فکری و سیاسی والدین‌شان را خواهند داشت. اما نوه‌هایم آشکارا در فضای دیگری زندگی می‌کنند.

مارکوس شوِرینگ: در بازنگری گذشته، مهم‌ترین تجربه‌ای که شما را به‌سوی حوزه‌های فکری و پرکتیکال رهنمون ساخته چیست؟

یورگن هابرماس: به‌راحتی می‌توانم بگویم که تجارب فکری‌ام به افرادی خاص بازمی‌گردند. اولین فیلسوفی که دیدم، کارل اتو اپل است؛ کسی که ابتدا معلمم بود و سپس دوست شدیم. بخت خوشِ کار کردن با آدورنو، مرا قادر به کشف شیوه‎ای از اندیشه ساخت که بسیار روشنگر و جذاب بود. ولفگانگ آبندروث و هانس گئورگ گادامر، هر دو استادان بی‌نظیری بودند. بیش از همه، من سعادت آشنایی با همکاران گران‌قدری را داشتم که در طول راه و در تمامی فرازونشیب‎ها و چرخش‌های فکری‎ام، از کمک‌هایشان بهره گرفتم. همه‌ی این‌ها به‌طور خلاصه محرک‌های فکری من بوده‎اند. اما شما درباره‌ي تجارب من در سطوح عملی‌تر نیز پرسیدید. هرکسی که پدر یا مادر باشد و از ازدواجش شصت سال گذشته باشد، می‌داند که چیزهایی بسیار مهم‌تر از محرک‌های فکری نیز وجود دارد.

مارکوس شوِرینگ: شما بلافاصله با کتاب «دگردیسیِ ساختاری حوزه‎ی عمومی: جستاری در مقوله‎ی جامعه‎ی بورژوایی» (۱۹۶۱) مشهور شدید. چارچوب ارجاعیِ تجربی امروزه به‌طور چشمگیری تغییر کرده است. حوزه‌ی عمومی به‌نحو رادیکال توسط رسانه‌های جدید تغییر یافته است. شما چگونه این موضوع را ارزیابی می‎کنید؟ چگونه می‎توان مفهومِ مؤکد و به‌صورت هنجاری اشباع‎شده‎ی «حوزه عمومیِ» دموکراتیک را بر شرایط امروز حمل کرد؟ مفهومی که شما هیچ‎گاه از وفاداری به آن دست نکشیدید.

یورگن هابرماس: امروزه می‌بینیم که چگونه حتی در غرب، رویه‌ها و نهادهای دموکراتیک ممکن است خودشان را به نماهایِ تهی تقلیل دهند، اگر حوزه‎ی عمومیِ کارکردی را از دست بدهند. برعکس، عملکرد حوزه‎های عمومی همواره شرایط مبرمِ هنجاری را از پیش، فرض می‌گیرد. در واقع، جریان ارتباطات عمومی نباید از فرآیندهای تصمیم‌گیری عملی بریده و جدا شود. در اروپا حتی بحران‌های سیاسی سال‌های اخیر درس‌های فراوانی درباره‌ي این دو جنبه‌ی مسئله به ما آموخته است.

مارکوس شوِرینگ: اینترنت برای دموکراسی مفید است یا مضر؟

یورگن هابرماس: هیچ‌كدام. پس از اختراع «نوشتار» و «چاپ»، «رسانه‎ی دیجیتال» سومین نوآوری بزرگ در عرصه‌ی رسانه است. با وجود این رسانه‌ها، تعداد بسیار زیادی از مردم که روزبه‌روز هم بیشتر می‌شوند، به حجم وسیعی از اطلاعات دست می‌یابند. با آخرین گام اختراع رسانه یعنی اینترنت، ما با نوعی «فعال‌سازی» مواجهیم که در آن، خوانندگان خود به نویسنده تبدیل شده‎اند. اما این امر فی‎نفسه و خودبه‌خود منجر به پیشرفت در سطح حوزه‌ی عمومی نمی‎شود. در سراسر قرن نوزدهم (به کمک کتاب‌ها و روزنامه‌ها) ما شاهد تولد حوزه‎های عمومی ملی بودیم که توجه تعداد زیادی از مردم هم‌زمان روی مسائل یکسانی متمرکز می‎شد. البته این امر به سطح تکنیکی بستگی ندارد؛ سطحی که با آن وقایع تکثیر، تسریع و ماندگار می‌شوند. اساساً این‌ها همان جنبش‌های گریز از مرکزی هستند که امروزه نیز در وب رخ می‌دهد. حوزه‌ی عمومی کلاسیک ریشه در این واقعیت دارد که توجه یک پابلیک ناشناس بر چند سؤال سیاسی مهم متمرکز می‎شود. این آن چیزی است که وب نمی‌داند چطور ایجادش کند. برعکس، اینترنت در واقع اذهان را پریشان می‎کند و رها می‌سازد. برای مثال، به هزاران پورتالی که روزانه به وجود می‌آید فکر کنید: برای کلکسیونرهای تمبر، برای محققانِ قانون اساسی اروپا، برای حمایت از دائم‌الخمرهایی که ترک کرده‎اند و... (مجمع‎الجزایر مجزا). آنچه این فضاهای ارتباطی (بسته) فاقد آن‌اند یک اتصال فراگیر است؛ نیروی فراگیر یک حوزه‌ی عمومی که چیزهای واقعاً مهم را برجسته می‎کند. برای ایجاد این «تمرکز»، نخست لازم است که بدانیم (و تفسیر کنیم) چگونه موضوعات، اطلاعات و کارهای مرتبط را انتخاب کنیم. به‌طور خلاصه، مهارت‎های ژورنالیسم قدیمی خوب به اندازه‌ي گذشته ضروری است و نباید به فراموشی سپرده شود.

مارکوس شوِرینگ: شما با کتاب «بین واقع‎بودگی و اعتبار» (۱۹۹۲) به وضعیت لیبرال‌دموکراتیک مشروعیت عظیمی بخشیدید. عکس‌العمل شما چه خواهد بود اگر کسی این نکته را  به شما گوشزد کند که به یمن وجود هابرماس، دموکراسی در سطح نظری برنده شده است، اما مسئله‌ی پیروزی دموکراسی در واقعیت هنوز باقی است؟

یورگن هابرماس: من خواهم گفت: یک زخم زبان به شیوه‌ای دوستانه! من تنها یکی از مدل‎های ممکن دموکراسی را نشان داده‎ام و این کار را در معنایی کاملاً احیاگرانه انجام داده‎ام، بدون اینکه بخواهم شیپور خیال‌پردازی‎های اتوپیایی را به صدا درآورم. بازسازی من مبتنی بر مقدماتی عمل‎گرایانه است که شهروندان ناگزیر به آن وفادارند: هر گاه که الف) رأی می‌دهند، ب) به دادگاه می‌روند و ج) با برچیدنِ دولتِ رفاهی مخالفت می‎کنند. وقتی این مقدمات هنجاری (اینکه همه‌ی رأی‌هایی که در صندوق ریخته می‌شود ارزش یکسان دارد، قاضی بی‎طرف است و اینکه دولت‌ها مطابق برنامه‌هایی که وعده داده‎اند و به خاطر آن‌ها انتخاب شده‎اند، عمل می‎کنند) به‌نحو سیستماتیک نقض می‌شود، آن‌گاه اعمالی که مبتنی بر آن‌هاست، فرومی‌پاشد. یا چنین اعمالی به‌واسطه‎ی رویکرد خودخواهانه‌ی افراد دولت و یا از طریق بی‎تفاوتی خاموش شهروندان، از درون خالی می‎شوند.

مارکوس شوِرینگ: در چند نقد اخیر که بیشتر معطوف به هانا آرنت بود تا کارل اشمیت، ادعا شده بود که مدل شوراییِ شما از هدف خود دور می‎شود؛ تا حدی که در این مدل، تلاش می‎شود تا امر سیاسی چونان فرآیندی علمی-معرفتی و انتزاعی بازسازی شود، در حالی که امر سیاسی بیشتر شبیه به یک جنگ خشن برای کسب و نگهداشت قدرت است. پاسخ شما به این نقد چیست؟

یورگن هابرماس: در یک جامعه‌ی پلورالیستی، فرآیند دموکراتیک تنها مرجع تصمیم‌گیری است که مشروع تلقی می‌شود. از یک طرف، این فرآیند، «شمول» (یعنی نقش داشتن همه‎ی شهروندان) را تضمین می‌کند، از طرف دیگر، بررسی و مشورت را (برای مثال، کمپین‎های انتخاباتی و مناظره‎های پارلمانی که برمبنای آن‌ها رأی‌دهندگان و قانون‌گذاران تصمیم به انتخاب می‎گیرند). به‌ویژه به خاطر رکنِ مناظره‌ي عمومی (مناظره‎ای که باید پیش از رأی‌گیری انجام شود) نتیجه‎ی انتخابات سیاسی (تقسیم قدرت بین حزب‎های رقیب) چیزی متفاوت از یک نظرسنجی محض است. این امر ربط چندانی به فرآیندهای معرفت علمی ندارد، بلکه به این چشمداشت مربوط می‎شود که برنامه‌های سیاسی بتوانند بیشترین راه‌حل‌های معقول را به اجرا درآورند. این «چشمداشت از عقلانیت» عملاً مستلزم این است که (در صورت‌بندی طرح‎های بامعنا) اطلاعات قابل اعتماد و دلایل مناسب به‌صورت عمومی بر روی میز باشند. در این فرآیند، دلایل هنجاری اغلب نقش مهم‌تری از داده‎های تجربی واقعی یا تحلیل‌های کارشناسانه بازی می‎کنند. در هر صورت، آن‌ها همواره باید دلایلی باشند که بتوانند کمّی‌سازی کنند. این بُعد شناختی شکل‌ دادن به اراده (هم اراده‌ی شهروندان و هم اراده‌ی سیاست‌مداران) زمانی حتی مهم‎تر می‎شود که افق عدم قطعیت، که ما در آن تصمیم‌گیری می‌کنیم، گسترده باشد.

مارکوس شوِرینگ: یک موضوع بزرگ که شما بسیار به آن علاقه دارید، اروپا و اتحاد دموکراتیک آن است. در سمیناری در پرینستون، شما اصلاح قانون اساسی اروپا را در راستای تغییر شورای وزیران به یک نمایندگیِ دولت‎های منفرد مطرح کردید که آن را به دومین مجموعه‎ی قانون‌گذار در کنار پارلمان اروپا مبدل می‎سازد. بلافاصله اعتراض شد که طرح اروپایی در جست‌وجوی غلبه بر تقسیمات دولت‎محورِ قدیمی است و بنابراین نباید بقای خود را در «مجلسِ دول»، ارگان قدرت قانون‌گذار، مستقر کند. چگونه به این نقد پاسخ می‌دهید؟

یورگن هابرماس: این نقد، وضعیت سیاسی موجود را در نظر نگرفته است. حتی اختلاف بر سر نامزدیِ یانکر نشان می‌دهد که مسئله‌ی واقعی عملاً در کجا قرار دارد. در اروپای امروز، سران دولت همان نقش نظام نیمه‌ریاستی را دارند که رهبر رایش آلمان قدیم داشت. این ضروری است که معین کنیم سران دولت چه میزان از قدرت را باید به پارلمان منتقل کنند تا آن کمبود دموکراتیک، که برای انتقام فریاد می‌زند، کاهش یابد. در مقایسه با دموکراسی فراملیتی، بدون هیچ‌یک از ویژگی‌های موقعیت ایالتی، نظام فدرال ایالات متحده چیزی نیست که باید از آن تقلید کنیم، بلکه پارلمان باید برابر با یک شورا باشد که به‌مثابه‌ي جایگاه نمایندگی دولت در نظر گرفته شده است. برای هماهنگ‌سازی این دو نهاد قانونی، ضروری است که روش‌هایی را ایجاد کنیم.

مارکوس شوِرینگ: بیایید به سراغ گرایش‌های جدایی‌طلبانه در اوکراین، اسکاتلند، بلژیک و... برویم. چرا شما به تلخی در موقعیت‌های گوناگون، این جدایی‌طلبی را نقد کرده‎اید؟ چک و اسلواکی هر دو نشان داده‎اند که جدایی بدون تحمل دشواری‎های بسیار، ممکن است. از یک منظر تاریخی، تجزیه‌طلبی تنها شکل متفاوتی از ملت‌سازی است. چرا ما باید آن را از منظر هنجاری مستثنی کنیم؟

یورگن هابرماس: «ملت» به‌مثابه‌ي یک اصل مقدس، به‌طور قطع در پایان جنگ جهانی اول در ورسای پایان یافت. این مفهوم به‌جای ترویج صلح، همواره جنگ و جدال‎های جدید برانگیخته است. دلیلش آشکار است: هیچ مردمی به‌لحاظ قومی و نژادی کاملاً یکدست و همگن نیستند. ایجاد مرزهای جدید به‌سادگی به معنای بازتولید روابط اکثریت و اقلیت به روشی معکوس است. وقتی گنشر، کرواسی را به‌عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناخت و در نتیجه‎ی نقش داشتن در تجزیه‎ی یوگسلاوی سابق، کاری بیش از باز کردن در به روی وحشیانه‎ترین قتل‌عام در اروپا پس از جنگ جهانی دوم نکرد. همین اشتباه در مورد کوزوو نیز تکرار شد. این نتیجه‎ی سایه‌ی سنگین ملی‌گرایی قرن نوزده بر قرن بیست است. و حال ما شاهد تجدید حیات توهم ملی‌گرایی در قلب اتحادیه‌ي اروپا هستیم.

مارکوس شوِرینگ: در کتاب شما («در سیلانِ تکنوکراسی») که سال گذشته منتشر شد، شما به‌شدت به سیاست اروپاییِ مرکل حمله کردید. بدین ترتیب مقصودتان پشتیبانی از کمپین انتخاباتی حزب سوسیال‌دموکرات (spd) بوده است. گرچه اکنون با حضور سوسیالیست‎ها در دولت، سیاست آلمانی با توجه به اروپا کم‌وبیش مثل سابق ادامه دارد. آیا عقیده‎تان را تغییر داده‎اید؟ آیا احساس ناامیدی می‌کنید؟

یورگن هابرماس: «spd» خودش اجازه می‎دهد که به درون ائتلاف کشیده شود. هرگز نمی‎خواست با مرکل بر سر این موضوع مخالفت کند. اگرچه حالا مجبور خواهد شد که چنین کند، اگر نخواهد به کاندیداي اروپایی خود، مارتین شولتز، خیانت کند.

مارکوس شوِرینگ: قضاوت شما درباره‌ي وضعیت فلسفه‌ي امروز چیست؟ در آلمان، آنچه زمانی فلسفه‌ي عامه‌پسند نامیده می‎شد، نمایش-گفت‌وگو-فلسفه، بیش از پیش مد روز شده است. منظورم شخصیت‌هایی چون زافرانسکی، اسلوترژیک و پرشت است. این خوب است یا بد؟

یورگن هابرماس: خب اسم‌هایی که به آن‌ها اشاره کردید، نمایندگان واقعی فلسفه‌ي آلمان نیستند. امروزه فلسفه یک تخصص دانشگاهی-علمی در کنار دیگر تخصص‌هاست. تنها چیزی که فلسفه را از رشته‎های دیگر متمایز می‎کند این است که فلسفه به‌مثابه‌ي یک تفکر مستقل، یک «روش» یا یک «ابژه» که بتوان آن را از پیش تعریف کرد ندارد. من پیرتر از آنم که بخواهم یک قضاوت جامع در مورد وضعیت امروز این رشته داشته باشم، اما تجربه‎ی خودم را می‎توانم به شما بگویم. هم‎نسلان من تنها تا جایی می‎توانستند در هم‎قطاران آمریکایی، فرانسوی و حتی انگلیسی خود علاقه به وجود بیاورند و تأییدشان را به دست آورند که روی نقاط قوت سنت‎مان (مثل کانت، هگل و مارکس) تمرکز کنند.

مارکوس شوِرینگ: فیلسوفان دوران باستان که به آگورا می‎رفتند و استفاده‎ی عمومی از عقل را تمرین می‎کردند، همواره برای شما جذاب بوده‎اند. از طرف دیگر، مشهور است که شما به‌عنوان یک فیلسوف پیچیده، نوشته‎هایتان سخت است و به‌راحتی فهمیده نمی‎شود. آیا این یک تناقض نیست؟

یورگن هابرماس: خوانندگان این مصاحبه فوراً با شما موافقت خواهند کرد، اما همان‌طور که می‌بینید، هدف من هرگز این نبوده که مخاطب زیادی داشته باشم. من حتی به تلویزیون هم نمی‌روم. جهان من، دانشگاه است. درست است که زیاد مصاحبه می‌کنم و برای روزنامه‌ها مقاله می‌نویسم، اما ادیتورها عمدتاً باید به خاطر این ضعف‎های من سرزنش شوند. هدف من داشتن مخاطبان گسترده نیست، بلکه پرداختن به ایده‌های خاص است.

مارکوس شوِرینگ: یک سؤال شخصی. آیا هرگز برایتان اتفاق افتاده که صبح از خواب بیدار شوید و ناگهان فکر کنید انگار کابوس دیده باشید، همه‎ی آنچه تا به حال فکر کرده‎اید و نوشته‎اید خطا بوده است؟ اگر شما واقعاً مشابه این تجربه را داشته‎اید، چگونه با این ناامنی وجودی کنار آمده‎اید؟

یورگن هابرماس: در یک لحظه، گویی همه چیز ناپدید می‎شود. همان‌طور که می‎توانید ببینید، من به دنبال شعر و نظم رفتم. افسوس، باید شما را مأیوس کنم. پیش از آخرین بیداری، من به درون آن دنیای فانتزی و فریبنده نمی‌لغزم. بلکه درون گردابی از افکار آشفته سقوط می‎کنم. بنابراین ناامنی من می‎تواند خیلی عمیق‎تر باشد. گرچه اگر بخواهم به پرسش شما معنایی کمتر دراماتیک بدهم و آن را تنها در ارتباط با کار آکادمیک من در نظر بگیرم، به شما پاسخی عمل‌گرایانه می‌دهم. این طبیعی است که هریک از گزاره‎هایی که نوشته‎ام می‎تواند خطا باشد. اما در واقعیت شما می‎گویید: «همه‌ي آنچه اندیشیده یا نوشته‎اید.» بنابراین شما به مجموع همه‎ی یقین‌های اساسی اشاره دارید. در واقع، ما به‌عنوان فیلسوف همواره درون یک پس‌زمینه‌‎ی وحدت‌بخش فکر می‎کنیم. خوشبختانه این زمینه همواره می‎تواند به‌عنوان خطا آشکار شود. این پس‎زمینه، که به‌نحو شهودی همواره حاضر است، مثل سنگ‌ریزه می‎لغزد و هرجا که ما خطاهایمان را اصلاح می‎کنیم يا فرآیند آموختن را آغاز می‌کنیم، با ما حرکت می‌کند.

نظر شما